چکیده:
جبران مرد بداخلاق و بخیلی است که یک باقلافروشی محبوب دارد. همه برای غذای او صف میکشند. اما همانطورکه گفتیم، او بسیار خسیس است و با حساب و کتاب دقیق سه ملاقه در ازای یک لیره برای مشتریانش غذا میکشد. چه پاتیل بزرگ با خودت برده باشی، چه کاسهای کوچک، او همان سه ملاقه را برایت میریزد و حتی از خیر یک نخود اضافه هم نمیگذرد. آن روز صبح اما بسیار اتفاقی حواس جبران پرت میشود و یادش میرود از راوی قصهی ما پول بگیرد. راوی دو به شک میشود که عدم پرداخت پول را به او گوشزد کند یا نه.