چکیده:
رفیق شامی در قصهی این کتاب، ماجرای روزی را تعریف میکند که پدرش دستمزد دو ماهش را با گشادهدستی خرج کرد تا یک رادیو برای خانه بخرد. در شرایطی که آنها صندلی برای پذیرایی از مهمان نداشتند و همگی در یک سینی بزرگ غذا میخوردند، پدر ریختوپاش فراوان کرده بود تا یک رادیو برای خانه بخرد؛ تازه نه یک رادیوی معمولی، رادیویی که با آن شیشههای رنگارنگ و چشم سبزش، بهترین رادیوی محلهی اعراب مسیحی به شمار میآمد. پدر قصد کرده بود تا چشم همه را به حسن انتخابش خیره کند.